![]() |
![]() |
|
| تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم ... |
|
تو ندیدی که من گریه کردم
وقتی گفتی شاید برنگردم ،اما از سوز اشکام گر گرفته ... گر گرفت دفتر خاطراتم شعله زد سینم و آه سردم تو دلم مونده حرفام خنده ی تلخ تو وقت رفتن حسرت چشم پر خواهش من در غروبی غم انگیز ای داد از تو ... بعد تو این غروب غم انگیز می زنه طرحی از عصر پاییز این ترانه ته بغض من نیست تو وجودم ... تو وجودم مونده دردی از لمس دستات می رم از پیش تو ناله ی من خنده ی تلخ آخر ...
ای داد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 0:34 توسط مجنون خدا |
|
|
کی می تونه جای اسمت توی شعر من بشینه توی این مرثیه امشب جای اسمت نقطه چینه ... طرح ساده ی نگات دفتر خاطره هات مثل سایه روی خاک افتاده بی تو از گریه پرم لحظه ها رو می شمرم آسمون بی تو پر از فریاده آسمون بغضت رو بشکن اون دیگه بر نمیگرده نفس های گرمش امشب همنفس با خاک سرده ... *** قاب عکست رو به رومه دارم از نفس می افتم باورم نمیشه اما ... من برات مرثیه گفتم آسمون بغضت رو بشکن ... *** برگرد مجنون خدا ... چشم خیلی ها به انتظار تو ء ... برگرد و دوباره بنویس ... بنویس ... بنویس ... اینجا رو برات حفظ کردم ... نمیدونم شاید کارم اشتباه بود و لی نمیخواستم کسی به اینجا بیاد غیر خودت ... بیا و بنویس ... نام کاربری: man0khoda کلمه عبور : ۸۳۳۸ خواهش می کنم برگرد ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم تیر 1389ساعت 23:43 توسط مجنون خدا |
|
|
دلم دیروز در آمال فردا بود و از بگذشته ها لبریز
دلم در لابه لای دفتر دیروز،به یاد لحظه های خوش، به یاد لحظه های بی خبر از خویش پنهان است من از امروز تاآینده در تشویش می مانم و دوران بلوغ فکر بر من سخت می تازد که فردایم چه خواهد شد و تقدیرم چه میخواهد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 0:10 توسط مجنون خدا |
|
|
خدایا نمی دونم چی بگم از چی بنویسم و چکار کنم اصلا مقصد من کجاست ؟ تا کجا؟ به چی ؟ چطوری؟ آخه چرا ؟ کمکم کن خدا!!! نزار گمراه بشم . نزار ازت دور بشم . کمکم کن خدا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 23:47 توسط مجنون خدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 |
|
RSS
|